تبليغاتX

به خاطر تو
وای از این غوغای دل از دلبرم هستم خجل
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد !

 

توجه توجه ! طبق اطلاع رسانی عقل اینجانب ُ دنیا دچار کمبود قبرستان شده !

لابد با این حرف یاد مردم غزه می افتید ! نخیر ُ منظورم اونا نبود ُ اون بیچاره ها

یه تیکه زمین که خیری توی زندگیشون نداشته ُ لااقل بعد از مرگشون می تونند

همون جا بمونند ! چه قدر احمقند اون هایی که فکر می کنند با کشتن می تونند

جایی رو که قبلا اون اشخاص توش زندگی می کردند را بگیرند ُ غافل از این که

اون ها نابود نشدند و فقط با پل عبوری به نام مرگ به جهان دیگری سفر کردند

و اما بدن هایشان برای همیشه آن منطقه را حفظ خواهد کرد !

واقعا آدم هم این قدر بی عقل ؟ نمی دونم این دشمنان گرامی ُ تاریخ رو مطالعه

نمی کنند ؟ شاید هم مطالعه می کنند و فکر می کنند مثلا از یزید و شمر و عمر

و دیگر دوستان وحشی تر و البته قدرتمند ترند ! واقعا که ...

و اما مشکل قبرستان ! اون قدر که آدم های حیوان صفت زیر سکوت مرگ بارشان

دفن شدن ُ واقعا دیگه احساس می کنم کمبود قبرستان مشکل جهانی شده !

نمی خوام حرف های کلیشه ای رو که این روز ها البته در حقانیتشان شکی نیست

اما این قدر از این مطالب توی تلوزیون و اینترنت و دیگر رسانه ها زیاد شده که دیگه

تک تک جملات رو از بر شدیم !

بمیرم واسه رهبرم ! بمیرم واسه آیت الله سید علی خامنه ای ! بمیرم برای عشقم !

وقتی توی تلوزیون می بینمش بغض مثل همان دست های کثیف که مردم دنیا رو

می کشن ُ گلوی من رو خفه می کنه ُ و چند روز پیش وقتی دوباره توی اخبار

دیدمش وحشتزده این جمله رو تکرار کردم :

وای بمیرم چه قدر پیر شدی آقا !!!

وقتی نگاه خسته اش رو از پشت شیشه ی عینک می بینم می خوام منفجر بشم !

اصلا فکرش رو که می کنم ُ روزی بیاد که من باشم ولی آقام نباشه اشک چشام

پر می کنه ! نمیگم خدا اون روز رو نیاره ُ چون بلاخره میاره ُ اما انشالله وقتی بیاره

که امت اسلامی سرور بالا تر رو در اختیار داشته باشه ُ آقا امام زمان رو داشته

باشه !

خدایا سید حسن نصرالله فقط توی این دو سال اندازه ی بیست سال پیر شده !

آخه این رسمش نیست ! خدا به خفت بکشه کسانی رو که این بلاها رو سره امت

اسلامی میارن !

آقا و سید از روی ترس و وحشت پیر نشدن . بلکه از غم و غصه مستضعفان

و زورگویی جنایتکاران و مشکلات دنیای اسلام پیر شدن !

لعنت خدا بعد از شیطان بر دشمنان اسلام و بشر باد !

(( این پست به دلیل این که نویسنده اش یعنی بنده یه کم دلم پر بود یه کم

موضوع ها رو به هم قاطی نوشتم  ! ))

                                     اللهم عجل لولیک الفرج

 ( با تشکر از برادر بزرگوارم آقای مرتضی کریمی )




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:35 توسط :: شیما ::

 

وای خدا امشب چه شبیه !!!

امشب شب عروسی مولامون علی و حضرت فاطمه ی زهراست !

دیروز یه دوستی حرف قشنگی زد گفت :

دیشب شب ، شهادت امام جواد بود ، معمولا ما توی سوگ ها از کسی

چیزی نمی خوایم ...

دیروز هم شهادت بود ، نباید از آل بیت طلب چیزی رو می کردیم !

اما امشب دیگه ، عروسی مولاست ، هرچی تو دلتونه بخواید ...

اگر صلاحتون بود و نشد اون وقت هرچی خواستید به من بگین !

دعای فرج آقا رو یادتون نره !!!

هر کی خواست عیدی بده ، دعا کنه من این محرم خواسته ام رو

از حضرت زهرا (س) بگیرم !

انشالله عیدیه همه رو خوده امام علی بیاره دره خونه هاتون  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:6 توسط :: شیما ::

 

خیلی وقت بود که سوریه نرفته بودیم !


با وجود این که متاسفانه زیاد از سوریه خوشم نمیاد اما دلم خیلی تنگ شده بود

ولی این بار دیگه قسمت نمیشد بریم ولی بلاخره زد و یکشنبه با یه اتوبوس رفتیم

 سوریه ، اولین ضد حال این بود که اتوبوسه با وجود این که آیه ی قرآنی و

عکس های مختلفی از سید حسن نصرالله به شیشه ی اتوبوس گذاشته بودند 

اما مذهبی نبود و توی طول راه تا دلمون بخواد ترانه های عربی تند و یا آرام

مختلف از خواننده های جورواجور نوش جان کردیم ،

یه بارم مادرم گفت کمش کنین مرده مثلا کمش کرد و بعد از یه مدتی

کم کم بلند تر از قبلش هم شد ...

اولین جایی که رفتیم بازار حمیدیه بود که باید از اون رد بشیم تا به

حرم حضرت رقیه (س) برسیم ،  طبق معمول وارد حرم که شدیم

فکر کردیم ایرانیم ، پر بود از ایرانی و تک و توکی هم عرب سوری یا لبنانی

 یا عراقی پیدا می کردی ، بیشتر ایرانی ها هم ترک زبان بودند .

نشسته بودم زیارت نامه می خوندم که حرف های چند تا زن که کنارم

بودند رو شنیدم ، یه پیرزن با بغض شکایت می کرد که :

دوستام همش منو پس می زنند ، تا منو می بینند از دستم فرار می کنند

انگار نه انگار با یه پیرزن چلاق طرفند ....

و اون یکی خانم در جواب با لحن به شدت ارومی که نزدیک بود من گریم بگیره گفت :

مادر نباید از دیگران توقع داشته باشی ، نباید به کسی محتاج باشی ،

باید روی پایه خودت وایسی ، بگو یا رقیه بقیه اش دیگه با اونه ...

زیارتنامه رو که تموم کردم رفتم کنار ضریح ، انگار اولیم بارم بود میومدم یه

جای مذهبی ، یه حال وهوای عجیبی بود !!!

بعد از حرم حضرت رقیه رفتیم یه رستوران نجفی خیلی باحال بعدش هم رفتیم

حرم حضرت زینب (س) ، اون جا هم مثل همه جای سوریه پر بود از

ایرانی هایی که باز هم بیشترشان ترک زبان بودند و باز هم جو زیبایی اون جا

حاکم بود ، بعد از نماز مغرب و عشا با کاروان مذهبی ای که از اول قرار بود

با اون بیایم سوریه ولی قسمت نشده بود ، به طرف خونه به راه افتادیم ،

وقتی خواستیم حرکت کنیم برای اولین بار دلم برای سوریه ، نرفته تنگ شد ،

قبل از حرکت اتوبوس به گنبد طلاییه زینب (س) نگاه می کردم ، عجیب قشنگ بود .

اون کاروان برخلاف کاروان صبحی مذهبی بود و از اول حرکت کردن با دعا شروع شد

و بعد از کمی دعا مولودی و شعر های حماسی حزب الله لبنان رو خوند و بعدش

مسابقه بود و خلاصه این قدر خوندن و حرف زدن و شوخی کردن که توی

دو سه ساعت یک لحظه نشد بخوابم اما روی هم رفته روز فوق العاده بود ...

اللهم ارزقنی شفاعت سیدتی زینب (س) یوم القیامت

 زینب (س)

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:43 توسط :: شیما ::

                              

 

 

سال تحصیلی تمام شده بود و ما طبق هر ساله منتظر آمدن اقامه و آماده شدن بلیط هامون بودیم ،

 

 بعد از کلی دنگ و فنگ و این هفته اون هفته کردن ، کارمون جور شد و اومدیم ایران .

 

ایران رو خیلی دوست دارم ، اما متاسفانه هیچ احساسی نداشتم ، یک بی تفاوتی مسخ کننده ای

 

داشتم که خودم رو هم وادار به تعجب می کرد .

 

تصور من از ایران توی این نه ماه فرق کرده بود ، یعنی تبلیغ های منفی همین ایرانی های خودمون

 

از ایران ، توی نت ، من رو نسبت به ایران یه کمی بدبین کرده بود ، بدبینی از هر نظر ، اقتصادی ،

 

سیاسی ، اجتماعی و مخصوصا این که شنیده می شد که خیلی راحت دختران رو به زور

 

می دزدیدن و یا دختران داوطلبانه ...

 

و یا شایعاتی که درباره ی جنگ ایران و آمریکا بود ، جوری بود که من فکر می کردم پامو

 

بزارم ایران ، آمریکا حمله کرده  و همه مون به دیار باقی می شتابیم ، خلاصه با ترس از این

 

مسائل پا در فرودگاه امام خمینی گذاشتم .

 

بعد از چند روز به مشهد رفتیم ، توی حرم جای تکان خوردن نبود و این قدر تحت تاثیر جو معنویه

 

عجیبی بود که هر کسی رو به هیجان بر می انگیخت .

 

توی این مدت خیلی دوست داشتم برم جنوب ایران ، مناطق جنگیش رو ببینم و یا لااقل برم بهشت زهرا (س)

 

ولی قسمت نشد ...

 

خلاصه بگم که در این سه ماه وقتی خوب جا افتادم متوجه شدم که اصلا اون طوری نبود

 

 که بقیه می گفتن ، ایران هنوز همون طور زیبا و باحال بود و ایرانی با سانسور کردن

 

بعضی مسائل که البته تقصیر قشر منفی جامعه بود ، هنوز انسان و پاک و باحال بودن ،

 

و البته از نظر سیاسی که واقعا خندم گرفته بود ، سره سفره که می نشتی متوجه می شدی که

 

هرکسی یه نظری داره ، مثلا بین چهار تا برادر ، یکی مخالف صد در صد دولت و البته

 

دکتر احمدی نژاد بود ، یکی طرفدار سر سختش ، یکی بی طرف بود و دیگری ...

 

اما در کل خدا شاهده وقتی از ایران خارج می شدم به این نتیجه رسیدم که واقعا هیچی ایران نمیشه ،

 

بقیه هم شاید بلف اضافه بزنن که آمریکا فلانه الانه ، فقط کافیه یک سال بری اون جا ،

 

صد در صد افسردگی می گیری از اون جو بی محبت ، اما کم کم عادت می کنی ،

 

حالا باز توی کشور های آسیایی امیدی هست اما کشور های غربی رو بی خیال ...

 

 درسته که همه ی اون تبلیغات منفی دروغ نبودن و احتمالا 5% درست بود ،

 

اما به اون  ۹۵% واقعا می ارزید ...

 

 

پی نوشت :

 

( ایران * وطن قشنگم ، الان که دوباره ازت دور شدم ، لحظه شماری می کنم که این نه ماه هم تموم بشه و

 

دوباره در آغوشت خودم رو غرق کنم !!!)

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:16 توسط :: شیما ::

 

دوباره ماه رمضون اومد و البته داره میره  ُ  و الان که دارم می نویسم ُ دیگه کم کم باید برای احیای سوم 

آماده شم ُ اما یه چیزه جالب ُ من هر وقت هر جایی می خوایم بریم ُ لباسامون مرتبه ُ همه چیزمون

آماده ست ُ منتظریم کی زمان رفتن به اون جا می رسه که زود بریم که لباسامون رو به رخ همه بکشیم

که مرتب بودنمون رو به رخ همه بکشیم ُ اما امشب چی ؟؟؟

امشب مرتبید ؟؟ دلاتون رو آماده کردید ؟؟ می خوایم بریم حسابی خودمونو به رخ فرشته ها بکشیم  !!

امشب می خوایم بگیم خدا دیگه نمی خوایم نامرتب باشیم ُ می خوام پاک باشیم ُ حالا چه طوریش با

خودت دیگه !!!!

امشبی رو ه میگن بهتر از هزار ماه هست ُ اگر استفاده نکنیم ازش می دونین یعنی چی ؟؟؟

یعنی اندازه هزار ما خسارت کردیم !!!

                              

شهادت امیرمومنین علی (ع) هم به همه ی مسمانان و بخصوص شیعیان عزیز تسلیت میگم ُ خوش

به سعادت کسی که تو این شبا نجف اشرف باشه ...

                                    

التماس دعا دوستان ُ تو این شبا اگر دلتون شکست شیما رو فراموش نکنین .... یا علی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:53 توسط :: شیما ::

 

ای خدا ...

 

چیه آخه این زندگی ؟ چیه این زندگی که نمی دونی دو دقیقه دیگه ت جه خبره ُ هستی یا رفتی ُ اون

 

وقت برای صد تومن این قدر چونه می زنیم که طرف مقابل بی خیال بشه ُ آخه مگه چه قد ارزش داره ؟

 

تموم میشیم به خدا تموم میشیم و آخرش فقط بدی ها و خوبی هامون می مونه . آخرش فقط کار هایی

 

که کردیم توشه ی اون دنیامون میشه . هیچ وقت این موضوع برام قابل درک نبوده نیست و احتمالا نخواد

 

بود . وقتی داستانای برزخ رو می خونم احساس می کنم فقط یه داستانه و یا برای زمان های قدیمه و

 

برای شخص خودم اتفاق نمی افته اما ...

 

انا لله و انا الیه اجعون

 

دیروز فهمیدم یکی از دوستامون توی یه تصادف خواهر و دومادشون که پارسال ازدواج کرده بودن و یه بچه

 

کوچیک داشتن فوت شدن و خودش نابینا شده و احتمال فلج شدنش هست . آخی کی فکرش رو می

 

کرد (ص) نابینا بشه ؟؟ اما بچه سالمه !!!

 

آی خدااا آخه چیه این زندگی ؟؟ از دیروز تا حالا تو فاز افسردگیم اصلا یادش که می افتم دیوونه میشم .

 

آدم به این درس خونی و باحالی و مودب و با ایمان یه دفعه همچین بلایی سرش بیاد !!!

 

اما بعدش فکر کردم درسته مرگ حقه اما خدا زندگی رو هم داده . این دنیا به قول یه بنده خدایی ( دار

 

مکافات حاجی ) میگذره این دنیا اما باید کاری کنیم خوب بگذره . نه این که باس خاطر این ه امان داره

 

فردا نباشم امروزم رو خراب کنم اما همیشه هم یادم باشه اون دنیایی هم وجود داه و الکی سره یه قضیه

 

این قدر مسئله و بزرگش نکنیم . این قدر سره هر چیزی چووونه نزنیم .

 

وقتی اون بزرگ بزرگاش مردن ُ وقتی امامای اطهار و پیامبرا مردن وقتی حتی یه روز امام زمان هم می

 

میره ُ من و تو نمی میمیریم ؟؟

 

بلاخره یه روز من و تو هم میمیریم ولی کاش جور بمیریم ه بعدا دوباره آرزو نکنیم دوباه برگردیم خونه ی

 

اولمون که شاید این بار بهتر باشیم ...

 

 

                                ay donya bizaram azat




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:1 توسط :: شیما ::