تبليغاتX
به خاطر تو
به خاطر تو
ای وای از این غوغای دل * از دلبرم هستم خجل
قالب وبلاگ



وقتی کسی برات از احساساتش حرف می زنه زمانی می تونی درکش کنی که خودت اون

احساس رو قبلا داشتی و گر نه فقط توهم درک کردن بهت دست میده !

تو هم برای من یک احساس ناشناخته بودی که قبلا فکر می کردم می فهمم ولی بعد از این که

اومدی،بغلت کردم ، حست کردم تازه فهمیدم چه قدر با چیزی که فکر می کردم فرق داری !

چه قدر منحصر به فردی !

 

یه خاطره کوچولو بگم ؟ از دومین روزت و اولین روزی که اومدی خونه ...

 

شب که شیر خورده بودی و مامانت داده بود دستم ، گرفته بودمت و باهات می چرخیدم ،

یک لحظه برگشتم نگات کنم دیدم آب دهنت رو داری قورت میدی و برا چند ثانیه نفس نکشیدی !

احساس کردم تمام دست و پام از ترس داره می لرزه ! زن داییم همون جا بود برگشتم سریع

گفتم زندایی ببین نفس نمی کشه ! ازم گرفتت ، گفت چته داره نفس می کشه بچه !

ولی من انگار نمی فمیدم زن داییم چی میگه ، اومدم بگم چه اتفاقی افتاد ولی گریم گرفت نتونستم !!!

زنداییم هاج و واج فقط داشت نگام می کرد !!!

یه وقت می بینی یه نفر اینقدر پیشت هست که بهش عادت می کنی ! یک لحظه نباشه

" از روی عادت "دلت براش تنگ میشه ! ولی تو کوچولوی نازم قبل از اومدنت عاشقت بودیم

و وقتی که اومدی دیگه شدی تمام ِ دنیای من و کل ِ خانواده ...

هیچ وقت فکر نمی کردم یه نفر رو بتونم اینقدر دوست داشته باشم ولی تو شیطون بلا ...

یکی طلبت کوچولو !

 

 













نفس من ...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:42 ] [ ترانه شب ] [ ]



نازنین ِ کوچک با مادرش "مار و پله" بازی می کردند و پدر با مهربانی به آنها

نگاه می کرد ! آخر ِ بازی همان موقعی که مادر با حرکتی برنده بازی

میشد،با حرکت ِ اشتباهی مهره را روی مار گذاشت تا نازنینش برنده ی

بازی باشد و صدای قه قهه های شاد و کودکانه اش خانه را پر کند !

پدر بعد از بازی با خنده به مادر نگاه می کرد ، مادر گفت :

توقع نداشتی که این خنده های از ته دل ُ ازش دریغ کنم ؟!

 
20 سال بعد ...

نازنین باز با مادر بازی می کرد و پدر باز با لبخند به آن دو نگاه می کرد !

اما این بار برنده نازنین بود و اشتباه مصلحتی را این بار او کرد تا مادر برنده باشد !

پدر این بار نفسی پر از آرامشی کشید ، دختر چشمکی به پدر زد و با

خنده آرام گفت :

توقع نداشتی که این شادی را از مادر بگیرم ؟!


پ.ن : آن طوری رفتار کنید که توقع دارید در آینده بچه هاتون همون طور با شما رفتار کنند !

پ.ن : تمام ِ دنیای ما پدر و مادرمان هستند ! مواظب باشیم دنیایمان را

ناراحت نکنیم ...





[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:24 ] [ ترانه شب ] [ ]

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


تعجب نمی کنم از دیدن عکس های شجاعت بچه شیعه های علی (ع)


از سینه های سوخته از غم و فریاد های از ته دل و مقاومت ها !


ما شجاعت و دفاع از حق را ژنتیکی از مادرمان به ارث برده ایم !



+++++++++++


یاد حرف های آن جوان بحرینی که می افتم تار و پودم کنده می شود:


هل تعلمون ؟! بانّنا فی موطن ابنائهو فی ارضهم غرباء...



می خواهم بمیرم از تکرار غریبی مان !


هزار سال پیش هم علی(ع) همین حرف ها را با چاه می گفت !


آهـــ ...






[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:45 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد


من خرابم ز غم یار خراباتی خویش    می زند غمزه او ناوك غم بر دل ریش


حس ِ عجیب !

یک احساسی تو مایه های سردرگمی !

انگار دنبال کسی ، چیزی ...

مسافرا زیادن ، راوی ها مجبورند تند تند بگن ! از همه جا...

8 سال میشه نهایتا 10 دقیقه

و تمام ِ بغض های تو میشه ... 

حرف های راوی که تموم میشه بعضیا نشستن و بعضیا راه میرن

شباهتشون توی همون حس ِ سردرگمی ِ

حالت که جا میاد تازه کم کم متوجه حرف های راوی میشی

و تمام چیزهایی که تا حالا شنیدی و دیدی یا خوندی

یاد ِ بچه هایی که دیگه نیستند ، کارهاشون ، حرفاشون ، گریه ها و خنده هاشون

یاد مادرایی که قرآن گرفتند و آب پشت سر ِ بچه هاشون ریختند و هنوز منتظرند

و مادرایی که دیگه منتظر نیستند ...

یاد ِ شب ِ عروسی دختری که با التماس به عکس پدرش نگاه می کرد و با گریه میگفت :

حالا دیگه بیا بابا ...







و تو هنوز همون حس ِ عجیب...

حس ِ منتظر چیزی بودن !





یه وقتی میشه به خودت میای،مثل ِ فیلمی که به آخرش میرسه،می بینی همه چیز تموم شد

اما کاش این آخر ِ فیلم به شرهانی نرسه !

شرهانی و دلتنگی هاش !

شرهانی و سکوتش !

شرهانی و غریبیش !

شرهانی و قتلگاهش !

شرهانی و تمام ِ بغض هایی که دیگه می شکنند !


سوار ماشین که میشی انگار کارگردان گفته کات ، خسته نباشید !

مثل کسی که داره به هوش میاد ، حس ِ لعنتی سردرگمی ولت می کنه !

اون وقت تو می مونی و تمام حسرت هات

و دلی که انگار تازه شروع به تپیدن می کنه

و یک آغاز ...


+++++++++++++++++++++++++++


دل نوشت : یا حسین ، من را کربلا دعوت کردی اما کربُبَلا را تنها در"جنوب ِ شما" دیده ام

پی نوشت : خدایا عاقبت بخیرمان کن!

خدیا نگذار فراموش کنم شمر سرباز ِ علی(ع) در جنگ صفین بود.


[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 7:34 ] [ ترانه شب ] [ ]

می دانم دلت می گیرد از من

بی خیال!


من لیاقت ِ این را ندارم که "دلت" به خاطر من بگیرد !


فدای دل ِ مهربانت ...





[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:49 ] [ ترانه شب ] [ ]


به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گزارد


مرا دیوانه می کند این عاشقانه ها !

"من برای تو گریه می کنم تو برای من"

مست می شوم ... مستِ مست ...

خجالت هم گاهی ...

اما خودمانیم مست کجا می فهمد خجالت یعنی چه !!!




دل دل می کند قلمم ! بنویس دیوانه ، دگر نامحرمی نیست ...



آقای من!

سامون بده

لیلای من یک خبری به مجنون بده...

***

می گم عاشقم

اما خودم بهتر می دونم که نا لایقم...

کدوم عاشقی!؟

من که همیشه برای تو آینه دقم

کجا عاشقم!



دل نوشت :

مست مست شده ام از نگاهت ! خانه ات آباد باز پیاله ای ...


[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 14:8 ] [ ترانه شب ] [ ]


می نویسم

پاک می کنم

می نویسم

نه !

دوباره دوباره دوباره !


نمی دانم چرا گاهی به جای درد و دل ، قلم بیچاره ام فقط عق می زند ....




تمام درد هایم را با برگه ی سفیدی از غرور می پوشانم ، کسی آرام می نویسد :


بدون شرح


[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 18:36 ] [ ترانه شب ] [ ]
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گذارد

 

فردا ابراهیم پسرش را در آغوش می فشارد و می گوید :

خدایا شکر که در امتحان الهی سربلند بیرون آمدیم !

و چه اتفاق مشابهی در عاشورا خواهد افتاد .

اما خدایا بدن اربا اربا را حسین چگونه در آغوش بگیرد ؟!

 

*      *       *

 

امروز باران آمد و گرد غبار شهر کویری ام را شست و چه زیبا بود خواندن

دعای عرفه زیر باران رحمت خدا ...

اما بودند کسانی که گفتند : چه وقت ِ باران آمدن ِ و کسانی که عجیب مناسب

می دانستند باران و حال و هوای دعا را !

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بغض نوشت :

امروز مسلم بن عقیل را منتظران امام زمانش کشتند.خدایا مبادا کوفی باشیم!

شاد نوشت :

عید قربان مبارکــــــــــ 

 

ترانه شب        

 

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 19:14 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

ای بهترینم !

 چه غروری سراپای وجودم را فرا می گیرد وقتی که میبینم تو با تمام بزرگیت چه عاشقانه به من کوچک نگاه می کنی و تمام دستوراتت تنها و تنها به خاطر خود من است و من گاهی چه کودکانه بهانه میگیرم و چه بهای بزرگی می دهم از بهانه هایم.

 

عزیز ترینم !

چه خوب است که آگاهی و می دانی که اکثرا کم کاری ها و بدکارهایم از روی ندانی و جهالت است و چه بهای بزرگی می دهم از ندانم کاری هایم

 

مهربان ترینم !

گاهی با خود می اندیشم که چه بی رحمانه به خود ظلم می کنم وقتی که تو برایم راه گذاشتی و راهنما و خودت در لحظه لحظه عمرم کنارم هستی،به حرف هایم ،درد هایم و شیطنت هایم گوش می دهی اما من چشم هایم را به رویت که تمام هستی ام را فراگرفته و گوش هایم که پر از حرف های توست می بندم و برای خود دنیایی از پوچی و خود آزاری می سازم که بدترین بهایش نبودن توست و چه بهای بزرگی ست نبودن تو .

 

بخشنده ترینم!

تقاضای بزرگی نیست از بزرگی ،بزرگی خواستن ! و من چون کودکی پر از شیطنت از تو می خواهم که با غلط گیر مهربانی هایت تمام تند روی ها و کند روی هایم را لاک بگیری و چشم هایم را امیدوارانه می بندم و آرام می پرسم : می شود به خاطر گل رویت به رویم نیاوری؟! به جان خودت مهربانی و بخشندگیت مرا پرو کرده است و البته گاهی چه بهای خنده داری می دهم از پرویی هایم .

 

 

 

 

 

ای دوست چه دعایی کنمت بهتر از این ،که خدا پنجره باز اتاقت باشد

 

 

                                                                 ترانه شب   

 

 

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 17:17 ] [ ترانه شب ] [ ]
 

به نام خدایی که تنهاست ولی تنهایم نمی گزارد

 


جشن ولادت امام رضا(ع) این قدر با بچه های کلاس مسخره بازی در اوردیم

و سوت و جیغ و کل کشیدیم که همه بچه ها با تعجب بر می گشتند نگاهمون

می کردند !!!

یکی از مسئولین همون طور که موبایل دستش بود پرید پیش مداح و گفت :

ارتباط مستقیم با حرم امام رضاست

مداح گفت رو به حرم بایسید ، موبایل رو کنار میکروفون گرفت :

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی

و بعد مناجات های مداح و صدای زوار امام رضا و دل های بچه ها که

از شوخی و خنده ُ کنده شده بودند و به طرف مشهد امام رضا ...

صدای هق هق از پشت سر می اومد !

کنارم یه دختر بی حجاب بود ،برگشتم دیدم داره اشکاش رو پاک می کنه !

از اون ور یه دختر بود که به نفس نفس افتاده بود !

جلوم دو تا دختر بد حجاب بودن که یکیشون تکون های شونش خیلی واضح

دیده میشد و دیگری وقتی برگشت دیدم چشماش سرخ از گریه س !

و من که مات فقط ناظر بچه ها بودم و چیزی که درونم شکست ...

مگه اینا دل ندارند ؟!

 

 

________.________.________.________.________

 

دل نوشت: گاهی خودخواه می شویم ! گاهی فکر می کنیم خدا فقط مال ماست !

فکر می کنیم خودمون بهترین مخلوقات خدا هستیم و کسایی که اعتقاد کمتری

نسبت به ما دارند از ما خیلی پایین ترند !

حواسمون نیست که خدا فقط مال ما نیست ! امام رضا ! امام حسین ! امام زمان !

و ... مال  همه ست ! بعضیا غافلند ، کافر که نیستند !!!

حواسمون باشه هوا برمون نداره ! یادمون نره " هفتاد سال عبادت یک شب

به باد میره " و لات و قمار باز و شراب خور چندین ساله رو خدا با یک شب

"توبه" می بخشه !

خدا عاقبتمون رو به خیر بگذرونه ...

 

                                                                  ترانه شب

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 15:47 ] [ ترانه شب ] [ ]

 

فاطمه می گفت بابایش جانباز است ، جانباز شیمیایی !

 

یک روز به بابا گفتم جانبازای شیمیایی چطورین؟

بابا گفت تند تند سرفه می کنند ، سخت نفس می کشن !

گفتم پس یعنی خیلی هم بد نیست ، نه ؟ خب ما هم سرفه می کنیم دیگه ! بابا تو

جانباز شیمیایی هستی ؟

بابا فقط لبخند زد ...

 

رفتم خونه فاطمه ، صدای سرفه های بابای فاطمه_آقا مرتضی_ میومد!

سرفه های تند تند ! نمیدونم چرا صورت فاطمه هم قرمز شده بود !

هر چی منتظر موندیم سرفه ها قطع بشه ، نشد ولی وقتی رفتیم تو اتاقش ،

دیگه سرفه نمی کرد! چشماش قرمز بود پر از اشک! فاطمه هر چی باباش

رو صدا می زد ، جوابی نمی شنید! گمانم اون روز پنج شنبه بود ...

 

 

بعد از اون روز هر وقت بابایم مریض می شود ، سرفه می کند ، تمام تار و پودم

از هم کنده می شود ُ تازه می فهمم چرا وقتی آقا مرتضی سرفه می کرد صورت

فاطمه هم قرمز میشد ! هر پنج شنبه که می شود دلم می لرزد ُ آرام می پرسم :

بابا تو که جانباز شیمیایی نیستی ، نه ؟!

 

 ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ . ـــ

 

دل نوشت : گاهی فکر می کنم " عادت کردیم" بگوییم : شهدا شرمنده ایم ...

تا به حال برای جانبازان ـ به تعبیری شهدای زنده ـ کاری کرده ایم ؟!

یا فقط بدون "معرفت" دم از شهدا می زنیم؟ بدون آن که حتی کاری برای

 "دل خودمان" کرده باشیم ؟!

در این صورت به دوستان غیر مذهبیم حق می دهم که " ما فقط مرده پرستی

می کنیم " وقتی که هنوز نه جنگ را فهمیده ایم نه شهید را و فقط

لقلقه ی زبانمان شده :

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

اما تا به حال معنی واقعی این آیه را فهمیده ایم ؟!

 

همیشه نوشت: خدایا دلت را و امام زمان و رهبرم را از ما خوشنود نگه دار !

 

                                                                                  ترانه شب

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 1:46 ] [ ترانه شب ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خدایا به اندازه"تمام"کوچیکم دوستت دارم

به اندازه"تمام"بزرگیت دوستم داشته باش!
_______________________________


خوب می دانم مهربان ترین خدای دنیایی!

خدایان دیگرمان مارا رها می کنند و باز تو

می گویی:

بنده کوچکم باز مرا در دیگری جستجو

کردی؟ عیبی ندارد تو برگرد!

من هنوز همان خدای مهربان تو هستم!

______________________________

خدایا بزرگی و مهربانیت را نمی فهمم که

به دیگری دل می بندم !

به خاطر تمام "نفهمی"هایم حلالم کن !

امکانات وب
?